|
|
درد دارد
باور کن درد دارد
وقتی همه ی هستی ات را در یک
کلمه میگنجانی
و بعد
همه هستی ات را
در آغوشِ دیگری می یابی...
+ نوشته
شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
ساعت 8:58 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
|
اگر روزی عاشق شدی قصه عشقت را برای هیچ کس
بازگو نکن.این روزها چشم حسودان به دود اسفند عادت کرده
است.

+ نوشته
شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
ساعت 9:22 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
|
تا دوباره دیدنت تخت خوابمان را وارونه خواهم خوابید
خیانت است به تو
سر بر کنار خیالت گذاشتن.....

+ نوشته
شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
ساعت 9:21 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| یه وقتایی تو زندگی میرسه که باید دستت رو بزنی زیر چونه ات
و جریان زندگی رو فقط تماشا کنی
بعدم بگی به درک....

+ نوشته
شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390
ساعت 23:38 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| حالم را پرسیدند؛گفتم رو به راهم
نمیدانند رو به راه راهی هستم که تو رفتی....

+ نوشته
شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390
ساعت 23:34 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
|
این که هر بار سرت با یکی گرم باشد
دلیل بر ارزشت نیست
بلکه آنقدر بی ارزشی که خیلی ها اندازه تو هستند.

+ نوشته
شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390
ساعت 23:27 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| بوسه ابتکاریست از طبیعت
برای زمانی که احساس در کلام
نمیگنجد!

+ نوشته
شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390
ساعت 17:21 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
|
من از هفت سنگ میترسم
میترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینیم
که دیواری ما را از هم بگیرد
بیا لی لی بازی کنیم
که در هر رفتنی دوباره بازگشتی هست...
+ نوشته
شده در دوشنبه یکم اسفند 1390
ساعت 9:25 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| آنکه دستش را آنقدر محکم گرفته ای.دیروز عاشق من بود
دستانت را خسته نکن
محکم یا آرام
فردا با دیگری ست...

+ نوشته
شده در دوشنبه یکم اسفند 1390
ساعت 8:9 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| چه تجارت ناشیانه ای بود آن
همه نازی که من از تو خریدم....

+ نوشته
شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390
ساعت 7:54 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| کم طاقتی عادت آن روزهایت بود...
این روزها برای گرفتن خبری از من،
عجـــــیــــــــــــب صبور شده ای!!!
+ نوشته
شده در دوشنبه سوم بهمن 1390
ساعت 17:26 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| سلام دوستای خوبم
من تا آخر بهمن ماه به
خاطر
امتحاناتم کم میام نت.
بووووووووووووس
     
+ نوشته
شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390
ساعت 13:35 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
برای تو …
برای چشمهایت !
برای من …
برای دردهایم !
برای ما …
برای این همه تنهایی
ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ….!

+ نوشته
شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390
ساعت 21:31 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| خودم هم قبول دارم ،کهنه شده ام
آنقدر کهنه، که میشود روی گرد و خاک تنم یادگاری نوشت...

+ نوشته
شده در پنجشنبه یکم دی 1390
ساعت 17:49 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
اشکهایم که سرازیر میشوند
دیری نمی پاید که قندیل می بندد
عجیب سرد است هوای نبودنت...

+ نوشته
شده در پنجشنبه یکم دی 1390
ساعت 12:14 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| تو دنیای ما آدما یه حالتی هست به نام ،کم آوردن
تو خدایی و نمیتونی تجربه اش کنی....
خوش به حالت.....

+ نوشته
شده در شنبه نوزدهم آذر 1390
ساعت 20:43 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| چه بی پروا دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد
که شرعی بودنش را تنها من میدانم و دلم و تو

+ نوشته
شده در جمعه هجدهم آذر 1390
ساعت 14:17 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
|
هر چه میروم نمیرسم...
گاه با خود فکر میکنم!!!
نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها.....

+ نوشته
شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390
ساعت 18:22 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| خاطرمان باشد به ياد هم باشيم
شايد سالها بعد در گذرجاده ها،
بي تفاوت از کنار هم بگذريم و بگوييم
آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود...
+ نوشته
شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390
ساعت 21:31 توسط حنا
|
|
|
. |
|
|
| بالشت خودم را ترجیح میدهم
شانه هایت مثل بالشت های مسافرخانه است
خوب میدانم سرهای زیادی را تکیه گاه است....
+ نوشته
شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390
ساعت 20:26 توسط حنا
|
|
|
. |